نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ۳:٠٥ ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٧
دنیا چطور مى چرخد
در روزگارى که دنیا این شکلى نبود، نمى دانیم چه شکلى ولى به هر حال این شکلى نبود، یک نفر بود که مى دانست کار دنیا به سادگى نمى چرخد اما نمى دانست چطور!
یک روز که از خواب بلند شد - بهار بود و چند پرنده پررنگین بیرون کلبه چوبى اش آواز مى خواندند - به خودش گفت باید کارى کرد، باید فهمید چطور این همه زیبایى در بهار مى آید و بعد محو مى شود و بعد، باز هم سال بعد برمى گردد .
مرد یک جفت کفش آهنین داشت که پدر بزرگش برایش ارث گذاشته بود و یک عصاى برنزى که مال یکى از اجدادش بود. کفش هایش را به پا کرد و عصا را به دست گرفت و افتاد توى مسیر، حالا برو کى نرو! «دو ماه و دو شب و یک اتراق» که به سمت دریا رفت، در حالى که بوى دریا را مى شنید، پیرمردى را دید که با پرنده ها حرف مى زد. پیرمرد سرحالى که به هیچ چیز توجه نداشت مگر به حرف هاى پرنده هاى اطرافش. به پیرمرد گفت: «به نظرت دنیا چطور مى چرخه » پیرمرد گفت: «عین یه پر که از بالا ولش کنى و بچرخه و برسه زمین!» جواب قانع کننده اى بود اما مرد قانع نشد. دوباره افتاد تو مسیر. سه روز و دو تا «نان توى نمک زدن و خوردن» رفت و رسید به دریا. پیرمردى را دید که با ماهى ها حرف مى زد. گفت: «دنیا چطور مى چرخه » پیرمرد گفت: «عین ماهى ها که دور هم مى چرخن و گرداب درست مى کنن.»
جواب قانع کننده اى بود اما مرد قانع نشد. رفت و رفت و رفت. کفش هاى آهنین پاره شدند. عصاى برنزى شکست. بعد در یک صبح بهارى به کلبه اى رسید که پرنده هاى پررنگین، دم پنجره اش آواز مى خواندند. پیرزنى داشت یک دوک نخ ریسى را مى چرخاند. پرسید: «دنیا... ؟» و شنید: «عین همین دوک! آدم ها پیراهن مى خواهند.»
جواب قانع کننده اى نبود اما مرد قانع شد. گفت: «پیرزن! چقدر عاقلانه حرف مى زنى. عین کتابا حرف مى زنى.» و شنید: «وقتى که تو رفتى، فهمیدم که باید مثل دنیا بود تا فهمید چطور.» و مرد، ناگهان فهمید که به خانه خودش رسیده که این پیرزن همسر اوست و او، خیلى پیر شده ، خیلى پیر!